نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ۳:٠٧ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱
همیشه در حال رفتن
کلمه ها را بهم می کوبی
شعرها را پرت می کنی روی مبل ها
کیف دستی ات را پر از غزل میکنی
و راه میروی
مثل همیشه بر وزن "مستفعلن" دهانم را قفل می کنی
و من به دیوار بودن خود ادامه می دهم
پ ن:
برای تکراری نبودن عریضه!
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ٢:٤۳ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥
قسم به قلم
به دست
قسم به قلم به دستی که مست
نشسته روبروی تابلویی از دیوار و
زل می زند که تویی انگار و
اشک سر می خورد روی گونه اش
قسم به خودم به تو
قسم به تویی که تو
که کلمه ندارد این کلامی که گیر کرده توی شعرهام
که تو پر کرده ای پیرامون مردی را که
چرخ می خورند کلمات دور سر
سری های مداومش
روسری ات را که باز - بسته می کنی
پای عشقمان خواب می رود
شاعرت می نشیند روبروی تو
و کلمات دور سرش چرخ می خورند
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ٢:٥٤ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
قبل نوشت
حرف اول:
روی سخنم به سمت آنهاییست که الکی تعریف می کنند از شاعرشان، به شما برنخورد که به نقدی، شاخه گلی، لبخندی گاهی یادی از ما می کنید، نوک پیکان این واژه ها به سمت همانهاست.
گاهی وقت ها شیرینیِ سیلی ِنقد، بیشتر از مجیز گویی ها و نوازش های چارواداری شماست.
حرف دوم:
برای کسی که فحش می دهد.
آقا یا خانم عزیز، کسی که حرفی برای گفتن دارد، راست می ایستد، خودش را معرفی می کند، فحش هم اگر خواست می دهد، بعد اگر خواست می رود و یا می ماند که جوابش را بگیرد. من از کجا بدانم دُم مقدس شما کجای این دنیا زیر پاهای من رفته که لایق این فحش هام . معرفی کنید ، بعد فحش بدهید، اینطوری بیشتر به آدم می چسبد.
ایستاده و لبخند زنان
پایش را روی گلویم فشار می دهد
تنهایی
درونم را به آتش کشیده
و جشن گرفته اند
خاطره ها
*
با دود
بهم علامت می دهند
بی دود بهم علامت می دهند
در دود
بهم نزدیک می شوند و صدای بوسه
می پیچد توی سرم
در تنهایی زیبایشان
روی عکس های من
سبیلی را که هرگز نداشته ام
می کشند و قاه قاه ...
توی چشمهای من
پیاز رنده می کنند آدمها
*
نشسته و های های گریه می کند
روی سینه ام
کسی که چاقوی رفاقتش را هنوز از گلویم بیرون نیاورده
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ٧:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤
تق
می زند به در
تنهایی
دل
می تپد
که تو
می آیی
با دستانی که از نور
با چشمانی که از شور
یا سایه ای که از دور
که بوت
می پیچد توی خانه ام
هوات
می چرخد لای پرده ها
و عشق
پایش را روی پاش می اندازد روبروی ما
من
می رسم به تو
در رویا
تو
می رسی به من
تا اینجا
همه چیزش قشنگ شود
همه چیزش قشنگ شود
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ٢:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ٩:٢٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
بهتر که نمی شود
این زخم
عادت به بدخیمی دارد و
تو را زمین نمی گذارد و
اشک
پهن کرده سفره اش را روی صورتم
من
دست کشیده
از دوست داشتن تنی
من دست کشیده از دوست داشتنی
من
دست کشیده از منی
که اشک همچنان می بارد و
تو را زمین نمی گذارد و
باد
می پیچاند مرا دور روسری ات
پ ن : درحال ویرایش
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ۱٠:۱٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
من
زارم
نزارم
بیزارم از زار زار زدن های زوزه مانندی که توی سرم ویز ویز می کنند این چیزها
من
یارم
یاری ام
مثل رودهای سرزمین مادری ام جا
رو بکش دخترکم این بغض را
از سقف این خانه و چشم های ما که چکه می کنند
درست همین جایی که تویی
درست همان جایی که نیستم
بغض کرده و تنم
وطنم
عجیب درد می کند.
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ٢:٢۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸
دست می کشم روی دلت
کودکمان لبخند می زند
دست می گذاری روی زخمم
در جای خالی
دلی بود
که به زور
که به مرگ
که به درد
از جای همیشگی اش
قلوه کن شده است.
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ٤:۱٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
اپرای درد و دغدغه در گوش اتاق
شاعری در خویش چمباتمه زده
رنگ ها از دنیا پر کشیده اند
تو و چشم هایت
خاکستری
من و دستهایم
خاکستری
خدا و موهای بافته اش نیز...
زمزمه ی کسی در گوش باد
باد در گوشه ی پنجره
و من که در خودم اشک می ریزم
پرده می افتد
صدای شاعری می آید از دوردست
نور مدام زیاد می شود
و من
دنبال چشم هایم می گردم
کسی در من گریه می کند
کسی در تو به دنیا می آید
پرده درد می کند
و اتاق
درگیر عادت ماهیانه اش جیغ می کشد
پرده می افتد
زنی می شوم در دوردست
بریده اند سر ِ ترانه ای را
که دیشب به اردوگاه شوهرم فرستاده ام
کسی در من گلوله خورده است
و روح جنگل
شکارچی ام را از پای در آورده
مردم یکی یکی از شعرم بیرون می روند
پرده می افتد
من و چشمهایم
جا مانده ایم
نویسنده :
مهدی صدیقی - ساعت ٦:٠۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸
خوروشکا من بادم
هوووو هوووو
دستت را بیانداز دور گردنم
شال گردن سپید بازوان ات را کم دارم.
پی نوشت:
در زبان روسی صدای "ه" به هر شکل، بسیار سخت تلفظ می شود و روس ها به جای آن معمولا از "خ" استفاده می کنند ، خوروشکا ترکیبی از دو کلمه شکسته شده به معنای "دختر کوچولو" و "حوری کوچولو" است و بخش دوم کلمه شبیه همان "کاف" تصغیری ست که در پارسی به کار برده می شود ( به عنوان مثال: مرد+ک= مردک یا آدم + ک= آدمک).
این نام را از یکی از دوستانم وام گرفته ام، دلالت اش هم نوایی "خ" و "ش" و همگنی آنها با پاییز و "خش خش" ی ست که در زبان پارسی با پاییز همراه است.
← صفحه بعد