As usual

جادوی فوت کردن قاصدک

 
166
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥
 
سه شنبه اگر آمده بودی بلیت سینما ارزانتر بود, می شد از لای دود اگزوز ماشین ها و سیگارهای پشت به پشت آدمهای 
توی کافه, کمی هم دزدکی چشمهایت را دید زد.
تا همینجا را نوشت و بعد هم با کمی مکث برای اینکه دخترک چشم چه رنگی آنطرف میز متوجه اش بشود صدایش را صاف 
کرد و دوباره مثل نقاشها یک نگاه به دختر یک نگاه به کاغذ شروع کرد به نوشتن.

سرش را که بالا آورد ده سالی گذشته بود و پیشبند قهوه ای کافه دار با لبخندی به رفتن تعارفش می زد.



 
 
165
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥
 
پرید تا رسید به هزار و صد پایی
به بالهای فلزی روشنش بالید
بدون اینکه بداند تو را کجا برده
به گله های پر از پشم ابرها خندید

زمین برای تویی که پرید کوچک شد
تمام شهر برای توی ندید بدید-
عزا گرفت و دلم با عزات سر می کرد
که بوی موی تو از توی ابرها بارید

نشسته بودی و از پنجره به پایین نه!
به فکرهای من و شهرهای غمگین نه!
به شکلهای پر از پنبه های تو در تو
به آخرین شب بوسه که توی ماشین نه!
نشسته بودی و از فکرهات می غلتید
دو تا گلوله ی برفی به سمت پایین نه!
نشسته بودی و با آخرین بلیت تیاتر
که پیش من نه به جایم نشسته رامین نه!

درست تا بزن آخه! خودم بهت گفتم
درست تا بزنش
توی اون هواپیما-
کسی که نیست بگوید چگونه وا بکنی
تو بال های خودت را شبیه درناها
پریده باشی و در ارتفاع بی سر و پایی
پریده باشی و من مثل قایقی تنها
شکسته باشم و در شب اقی-یانوس
نگاه می کنم و آه می کشم. فردا
تو می رسی به خودت توی کشوری دیگر
شکسته می شود این بغض پیش ماهیها



 
 
164
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥
 
یلدا
موهای عربی ات بود

بلندترین شعری که
مادرم می بافت

#مهدی_صدیقی

 
 
163
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥
 
یخچالهای قطب
از تو رو سفیدترند
آنها را همینطوری آفریده اند
سرد
عبوس
بی دغدغه
عاشق کش.

#مهدی_صدیقی

 
 
162
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥
 
تنهایی 
تفنگ سرخپوست هاست

بی صدا
در انتظار کالسکه ای
که هیچوقت نمی آید


 
 
161
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٥
 

پیرمردهای ده
راست گفته اند که
پشت چشم های تو
خاطرات مرده را
نبش قبر می کنند.

 
 
160
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱
 
"باید کمی باهوش تر باشم" 
این آخرین تصمیم کبری بود
می گفت این دفعه حواسش هست،
اما به حد مرگ تنها بود

درگیر افکار بدی می شد،
هی منطق اش می گفت: «آروم باش
اون هم مث قبلی یه روز میره،
دلخوش نباید بود» اما بود

روی لبش لبخند می دیدم
هر بار از آیینه رد می شد
هربار که لنزاشو بر میداشت
هر بار چشماش رنگ دریا بود

شادی توی لفظاش می رقصید
خورشید تو قلبش نمایون بود
اما به من می گفت عاشق نیست،
می گفت میشه مثل مردا بود

دیشب دوباره خوابشو دیدم،
دیدم پر ِ ابر و هراسونه
گفتش: «طرف رفته ، ولش کرده»
دلتنگی از چشماش پیدا بود

هی گریه می کرد و غزل میخوند
هی گریه می کرد و می گفت: باشه!
"باید کمی باهوش تر باشم"
این آخرین تصمیم کبری بود

#مهدی_صدیقی

 
 
159
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 
نشسته بود خیره به مهتاب
در انتظار سواری که قرار بیاورد

پدر
-اسب آبی بزرگ-
همیشه در حال خوردن

برادر
کفتاری که دندان عقلش را توی کتف اش جا گذاشته بود

نشسته بود خیره به مهتاب
در انتظار سواری که قرار بیاورد

خواهر
موذیانه آذوقه ها را به اتاق می برد و
خرس بی چشم و رو
دهانش را به عقرب ها
قرض می داد 

راوی
الاغ ساده ای بود که فکر می کرد
همه چیز درست خواهد شد.


 
 
158
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 
دو تایی که تا ندارند
حباب های لرزان نورانی
در شب زمستان اند
که قند تو دلم می سایند، بی وقفه

دوتاییکه تا ندارند
دروازه های بهشتی نمناکند
که شیشه های انگور را
روی هم انباشته اند. 

دوتایی که تا ندارند
کبوترهایی سفیدند
که تنها به آغوش تو لانه می کنند

دوتایی که تا ندارند
شالی برای زمستان اند
که باید دورم بپیچند و
برایم خوشبختی بیاورند

دو تایی که تا ندارند...


 
 
157 کلاسیک!
نویسنده : مهدی صدیقی - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 
میترسم اگر شبیه خوابم باشی
بانوی نجیب زاده ی نقاشی!
لبخند بزن رنگ به دنیام بپاش
تکرار بکن 'همیشه باید باشی'

 
 
← صفحه بعد