159

نشسته بود خیره به مهتاب
در انتظار سواری که قرار بیاورد

پدر
-اسب آبی بزرگ-
همیشه در حال خوردن

برادر
کفتاری که دندان عقلش را توی کتف اش جا گذاشته بود

نشسته بود خیره به مهتاب
در انتظار سواری که قرار بیاورد
خواهر
موذیانه آذوقه ها را به اتاق می برد و
خرس بی چشم و رو
دهانش را به عقرب ها
قرض می داد 
راوی
الاغ ساده ای بود که فکر می کرد
همه چیز درست خواهد شد.

/ 0 نظر / 30 بازدید